یادداشتهای ادبی

سوار تاکسی که شدم دلم می خواست هر چه زودتر به خانه برسم تا خستگی دوندگی از صبح تا عصر را با سر و کله زدن با باران به در کنم. راننده صدای رادیو را بلند کرد که ناگهان حس کردم چیزی در من فروریخت:

 ای خطّۀ ایران مِهین ای وطن من...

نه، آنچه من را تکان داد و دلم را از جا کند شعری نبود که ایرج زمزمه می کرد بلکه هجوم تمام خاطرات سالهای گذشته بود که ناگهان دلم را از جا کند: وقتی که ایرج بسطامی و تصنیفهایش را گوش می دادم چون در شهری زاده شده بود که تو در آن نفس می کشیدی، یاد امام زاده صالح و سعدآباد و دانشکدۀ علوم انسانی، یاد روزهایی که دور بودی اما نزدیک تر و مهربان تر از همیشه ... شیشه های دودی عینک و اشکهایی که بی هق هق و بی شانه هایی استوار، تر می شد:

دوباره ثانیه هایی که بی تو دلگیر است

تمام هفتۀ یک زن بهانه می گیرد

تمام هفته و یک روسری که عطر تنی،

تکانده های دلش را به شانه می گیرد

قطار، ساک، مسافر و دختری تنها

تمام هفتۀ این زن بهانه می گیرد!

 

*این شعر، آن روزها هم کامل نبود چه برسد به این روزها که تعطیل تعطیلم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 1:0  توسط نفیسه   |