به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

این خونه مدتهاست که خالیه. حالا که امسال قرار این همه اتفاق خوب بیفته، من هم اگه خدا بخواد می خوام آستین ها مو بالا بزنم و تارهای دلتنگی و فراموشی رو از در و دیوارش پاک کنم. امیدوارم مثل همیشه لطفتون شامل حالم بشه و میزبان خوبی براتون باشم.

         چه روزای خوبی قرار بیاد

                       چه فردایی می شه

                                  بگو یا علی!


عاشقان عیدتان مبارک باد!


مي شه كنج حرمت گوشه ي قلب من باشه؟/ مي شه قلب من مثل گنبدت طلا كني؟

مدتهاست فكر مي كنم پناهي ندارم. دلم پر پر مي زند براي اينكه به مرمر آستانت سر بگذارم و هاي هاي گريه سر دهم. همان جايي كه همه عقده ها را بر شانه هاي استوار و دستهاي مهربانت مي تكانم و سبك تر از كفترهاي گنبدت در آسمان مي پرم. همان جا كه به يكديگر چشم مي دوزيم و تو چون هميشه مهمان نوازي را در اوج كمال به جا مي آوري: بي تابي دل و نگاه هاي خيس كافي است، نمي گذاري بار شرمندگي خواهش بر رخسارم بنشيند.

آقاي غريب نوازم يك بار ديگر مرا به خويش بخوان كه داغ پركشيدنت را تنها خود مي تواني از دلها بتكاني.

السلام عليك يا معين الضعفا

امروز دینمان را کامل کرد!

از عظمت این روز هر چه بگویم کم است. شیعیان علی(ع) عید همگی مبارک. به امید اینکه همه از دست صاحب این روز عیدی هایتان را بی واسطه بگیرید.

یا علی

خانه ام ابری است....

بعضی وقتها می شه که خودت هم نمی دونی چته! یه جورایی با خودت هم غریبه ای و از خودت دور! نمی دونی چه احساسی داری از چی خوشت می آد و از چی متنفری. دوران خیلی بدیه بخصوص اگه طولانی هم بشه. من دقیقا اینجوری ام! خیلی واسم دعا کنین.
حول حالنا الی احسن الحال.

مادر....

خواستم چیزی بنویسم، شاید اندکی از حس مادر بودن را بیان کنم، لحظه ای از دلهره ها و بیقراری هایش را، لحظه های نابی که تا مادر نباشی درکشان نمی توانی کرد... گفتم شاید اندک قدردانی از مادرم باشد؛ اما دیدم حکایت، همان حکایت بحر و کوزه است.


* با اینکه خودم در کتابهای " دکتر شریعتی" پیدایش نکردم ، اما می نویسمش بجای همۀ تبریکها و تقدیرها، که چون از دل برآمده لاجرم بر دل هم می نشیند:

        "زن عشق می کارد و کینه درو می کند. او می زاید و تو برایش نام انتخاب می کنی. او درد می کشد و تو نگران از اینکه بچه دختر باشد. او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی. او مادر می شود و همه جا می پرسند: نام پدر؟!"

چو با منی در یمنی پیش منی...

سوار تاکسی که شدم دلم می خواست هر چه زودتر به خانه برسم تا خستگی دوندگی از صبح تا عصر را با سر و کله زدن با باران به در کنم. راننده صدای رادیو را بلند کرد که ناگهان حس کردم چیزی در من فروریخت:

 ای خطّۀ ایران مِهین ای وطن من...

نه، آنچه من را تکان داد و دلم را از جا کند شعری نبود که ایرج زمزمه می کرد بلکه هجوم تمام خاطرات سالهای گذشته بود که ناگهان دلم را از جا کند: وقتی که ایرج بسطامی و تصنیفهایش را گوش می دادم چون در شهری زاده شده بود که تو در آن نفس می کشیدی، یاد امام زاده صالح و سعدآباد و دانشکدۀ علوم انسانی، یاد روزهایی که دور بودی اما نزدیک تر و مهربان تر از همیشه ... شیشه های دودی عینک و اشکهایی که بی هق هق و بی شانه هایی استوار، تر می شد:

دوباره ثانیه هایی که بی تو دلگیر است

تمام هفتۀ یک زن بهانه می گیرد

تمام هفته و یک روسری که عطر تنی،

تکانده های دلش را به شانه می گیرد

قطار، ساک، مسافر و دختری تنها

تمام هفتۀ این زن بهانه می گیرد!

 

*این شعر، آن روزها هم کامل نبود چه برسد به این روزها که تعطیل تعطیلم!

 

احساس سوختن به تماشا نمی شود/ آتش بگیر تا که ببینی چه می کشم

سخته. خیلی خیلی سخته.....

اختصاصی برای یک نفر!

فردا ۱۶ اردیبهشت روز خاصی تو زندگیه من -و شاید خیلی های دیگه- است. چند سال پیش تو این روز بود که زندگیم تو یه مسیر تازه قرار گرفت. مسیری که امید داشتم سرآغاز رسیدنم به آرامش و خوشبختی باشه.

 

حامد عسکری اومدنت تو زندگیم مبارک باشه!

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی/ حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد؟

تنها شغلی که تو تموم زندگیم آرزوشو داشتم معلمی بود. نه به این خاطر که به علمم اطمینان داشتم و نه برای غم نان. بچه ها رو دوست داشتم و به گمونم تو ارتباط برقرار کردن با اونها موفق تر بودم و از گذروندن لحظه هام باهاشون لذت بیشتری می بردم چون فکر می کردم روحشون آلوده نشده و پاک تر از بزرگترهاست. فکر می کردم اگه یه روز معلم نباشم می میرم. اما به این نتیجه رسیدم اون چیزی که تصور می کردم با واقعیت فاصله ی زیادی داره. این روزها دارم به این فکر می کنم که این شغل رو برای همیشه بذارم کنار -حتی فکر کردن به این موضوع افسردم می کنه-امشب تصمیمم رو با همسرم هم در میون گذاشتم اما جرات نکردم  یک دفعه بزنم زیر تمام تعهداتی که در قبال یه سری آدم دارم هرچند که اونها بدعهد باشن و بی وفا.  یاد اون ۱۲ شاگرد بامعرفتی که هنوز بعد از سالها خبری ازم می گیرن و هنوز به خاطرات شیرین با هم بودنمون احترام می ذارن به خیر. من همه آدم ها رو به این خاطر که آدم هستن دوست دارم و این بزرگترین غم ها رو همیشه قسمتم می کنه!

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد؟